تبليغاتX
ما چگونه ما شدیم

ما چگونه ما شدیم

بیلااااااااااااااااااااااااااااااااااااخ

ای وای غزل جونم خودتو نکشیا

کشته مرده هات دق میکنن

خاک تو سرتون که به فکر یه جنده ی خونه خراب کنین

این داره حالشو میکنه و کونش واسه وبلاگش میسوزه

شما براش روضه گرفتین

نوبت به تو هم میرسه عسسسسسل خانومی

 

نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم مرداد 1390ساعت 9:44 توسط غزل بانو| |

همه چی تموم شد ...

یهو

بی هیچ مقدمه ای

غزل ما بدرد هم نمیخوریم

این تنها حرفی بود که زد

کی میدونه یکسال با عشق پرستیدمش یعنی چی؟

کی میتونه درک کنه که بی اون نمیتونم زنده بمونم ؟

۶۰ سی سی هوا داخل رگ کافیه واسه خلاص شدن

برای آمرزش گناهام برام دعا کنید

خدانگهدار

 

 

نوشته شده در سه شنبه یازدهم مرداد 1390ساعت 16:32 توسط غزل بانو| |

دوستاي خوبم سلام

ميدونم اين غيب شدناي گاه و بيگاهم باعث شده از دستم شاكي بشين ... ولي اميدوارم دركم كنيد و بذارين پاي روحيه درب و داغونم كه فقط بخشي اش مربوط به مشکلات رابطه ام با اميده ... باقي اش مسائل خونوادگي و ضربه هاي روحي هستش كه ميخورم ... از زمين و آسمون برام ميباره در واقع ...

چيزي كه امروز وادارم كرد بنويسم شادي بود كه چند وقته پانيذ دختر اميد برام ايجاد كرده ... بايد اعتراف كنم كه هيچ حس منفي درباره اين بچه ندارم ... گرچه خونواده اميد خيلي سعي دارن اين بچه از من دور باشه (دليلشم نا معلومه) ولي هم خود اميد و همه پانيذ نسبت به من راغب هستن و مشكلي ندارن و همين برام كافيه ... البته نميخوام به كسي تهمت ناروا بزنم و دو فرداي ديگه پيش خدا جوابگو بشما ... ولي خوب برداشت من اينه از رفتاراشون ... اميدوارم اشتباه باشه ... بگذريم

چند وقت پيشا سيرك اومده بود شهرمون و بساط بپا كرده بود و پانيذم از باباش قول گرفته بود كه ببردش سيرك ... بعد اميدم نه اينكه نخواد ببره ، ولي كلا اهل اينجور برنامه ها نيست ... خلاصه چند مرتبه بمن گفت غزل پانيذ و ميبري ؟ گفتم تنها ؟ گفت آره /من بهونه ميارم كه كار دارم و اينا ... تو ببرش ... من حوصله اين چيزا رو ندارم ... بعدشم بلد نيستم چيكار كنم كه بهش خوش بگذره ...

گفتم باشه حالا هر وقت خواستي ميبرمش ... تا اينكه هفته قبل پانيذ ديگه صبرش تموم شد و يه روز صبح از باشگاه در اومدني رفته بود خونه اميد اينا و ظهرم گفته بود الا و بلا منو امروز ميبري سيرك ... اميد زنگ زد كه غزل كارت در اومد ... امشب بايد برين سيرك ... گفتم باشه ... ايرادي نداره ... فقط بيا دنبالم بريم بليط بخريم كه پيش فروشه ... تا شب تموم ميشه ... رفتيم رسيديم دم گيشه بيلط فروشي و من پياده شدم بيلط بگيرم يه لحظه به دلم افتاد كه يه بار ديگه از اميد بخوام كه باهامون بياد ... برگشتم گفتم اميد ؟ بذار سه تا بگيرم ... بي هيچ حرف و حديثي گفت باشه ... انگار كه از خداش باشه ... منم شادون و بشكن و بالا بنداز پريدم سه تا بليط تاپ گرفتم و اومدم ... همون لحظه حس کردم که امید اهل اینجور تفریحا هم بوده ولی ... بگذریم !

ساعت نه قرار بود بيان دنبال من و بريم بيرون شام بخوريم و تا ساعت ده و نيم دم در تشكيلات سيرك باشيم ... ساعت شد نه و نيم و از اينا خبري نشد ... زنگ زدم كه كجايين پس ؟ ديدم اميد كفريه ... ديگه چيزي نگفتم ... دو دقيقه بعد اس ام اس داد كه كنسل شد ... نميايم ... جل الخالق ... چي شد آخه ؟ اينجور وقتا پيله كنم بهش خاموش ميكنه ... ترجيح دادم فقط به اشك ريختن بسنده كنم و حرص بخورم كه چرا اينجوري ميكنه ؟ بعد ديدم يه ربع به ده اس ام اس داد لعنت به آدم زبون نفهم ... گفتم منو ميگي ؟ جواب نداد ... هاج و واج مونده بودم ... خلاصه ده بود ديدم زنگ زد كه ما دم درتونيم ... بپر بيرون ... سريع پوشيدم و رفتم سوار شدم ... ديدم اميد اخمو نيست و پانيذم ميگه ميخنده ... بماند كه حرص خوردم چرا اعصاب منو بهم ريخته ... ولي وقتي ديدم شاده ديگه كشش ندادم ... رسيديم دم سيرك و ما پياده شديم و اميد رفت پارك كنه بياد ... گفتم پانيذ بابات چرا عصباني بود ؟  گفت من رفته بودم استخر با دوستم اينا ... بعد در اومدم رفتم پيش مامانم ... مامانم منو دير برد دم خونه بابا اينا ... بابامم عصباني بود كه چرا دير امدي ؟ ميخواستيم شام بريم بيرون ... برا من عصباني بود ...

خلاصه اميد اومد رفتيم تو ديديدم بساط كباب تركي و اينا داخل براهه و چون ميدونستم اونام شام نخوردن گفتم با كباب موافقين ؟ گفتن آره ... سه تا خريديم و رفتيم داخل سالن ... من نشستم وسط پانيذ و اميد ... و تا شروع مراسم مشغول خوردن شاممون شديم ... مراسم شروع شد و من همراه پانيذ ذوق ميكردم برا حيواناتي كه قرار بود تو برنامه باشن و خلاصه سعي ميكردم خوش بگذره بهش ... ديدم اميدم بد عنقي نميكنه و همراه ما ادا اصول در مياره و خوشه ... گفتم اميد بيا بشين وسط ما دو تا تا بيشتر به هردومون ( من و پانيذ) خوش بگذره ... راستي تا وقتي من كنار پانيذ بودم دستش تو دست من بود و اصلا هم غريبي نميكرد ... امید گفت نه بابا چه فرقی میکنه ؟ با اشاره بهش حالی کردم که شادی بچه ات دلش میخواد کنار باباش بشینه ... خلاصه اومد نشست وسط ما دو تا و دستشو انداخت دور شونه مون و بغلمون کرد ... (چقد حس خوبی بود)

پانيذ بچه خونگرميه ... يعني واقعا هنوز بچه است و از اين موز مار بازي هاي بچه هاي امروزي نداره ... اصلا موضع نميگيره ... اصلا اذيت نميكنه .. تو كاره خودشه ...

داشتم ميگفتم : اميد نشست وسط ما دو تا و ديگه بساط كر كر خنده و فيلم در آوردن ما شروع شد ... منم كه پايه اينجور برنامه ها ... ديگه رسما ملت داشتن ما رو نيگا ميكردن كه چقد خوش بوديم ... واقعا هم شب خوبي بود ... خيلي خوش گذشت ... تا دوازده و نيم خنديديم و سوت زديم و جيغ كشيديم الكي الكي ...

برنامه تموم شد و اميد دست دو تامونو عين بچه ها گرفت و را افتاديم به سمت ماشين ... گفت اول پانيذ و ببريم بذاريم بعد تو رو برسونم ... گفتم باشه ... كه يهو پانيذ وسط راه گفت : غزل جون ؟ ميشه منو استخرم ببري ؟ منو ميگي ؟ بال در آوردم ... گفتم چرا نميشه ؟  چشم ميبرمت ... خيلي خوشحال شد و هي تا خونه گفت : كي ميريم ؟ فردا بريم ؟ دو شنبه بريم ؟ خلاصه ذوق داشت ... تا اينكه ديروز قرار بوده با دوستش اينا باز برن استخر كه دوست نامردش گذاشته رفته سرعين و به اينم خبر نداده بود كه استخر كنسله ... ظهر كه اميد برده بودش دم خونه گلسا اينا تا اونم بياد و برن استخر ، هر چي در زده بودن كسي باز نكرده بوده ... بعد پانيذ زنگ زده بود به موبايل گلسا كه كجايي ما دم دريم ... گفته بود ما تو راه سرعينيم ... پانيذم زده بود زير گريه كه بي ادب چرا يه خبر بمن ندادي ؟ خلاصه همون لحظه گفته بود كه بابا ميگي غزل بياد بريم ؟ چون منم ديروز كلاس داشتم اميد گفته بود فردا برين كه غزلم كلاس نداره ... بله ... امروز قراره دخترمو ببرم استخر و تازه بعد استخرم ببرمش نهار بيرون (30/3 از استخر در ميايم ) بعدشم بره خونه استراحت كنه و عصرم سينما ...

ميدونم شايد ته دلتون بگين غزل داره خود شيريني ميكنه ... ولي بخدا اينطور نيست ... وقتي اميد براي من ايجاد حساسيت نميكنه از طريق بچه و بچه اش هم مظلومه و كاري بمن نداره و اهل هيچ خاله زنك بازي نيست چرا من بايد مشكل بتراشم و اعصاب خودمو اميدو خورد كنم ؟ نه ؟ نظر شما چيه ؟

 

نوشته شده در سه شنبه چهارم مرداد 1390ساعت 11:14 توسط غزل بانو| |

رشوه می دهم به دلم ، که تنگی نکند.

رشوه می دهم به چشم هام ، که نبارند روی دشت ِ گونه ها.

رشوه می دهم به دست هام ، که بی حضور دست هات یخ نزنند.

رشوه می دهم به لب هام ، که لب هایت را کم نیاورند.

رشوه می دهم به دخترک مو فرفری درونم ، که بهانه نگیرد.

رشوه می دهم به همه ی هورمون های درونم ...

به دوپامین، به  اکسیتوسین،  به ادرنالین ،به  واسوپرسین ، که عاشقی نکنند.

با این وجود هنوز این چرخه ی دائمی عشق جریان دارد.

بی حضور تو زیر  ِ این چرخ ها  لِه می شوم.

یک " ایست " به همه شان داده ام ... بی موالات ها چراغ قرمز ها را هم رد میکنند چه برسد به ...

یک نفس ِ‌عمیق ِ‌غمگین ...

این روزها کارم شده رشوه دادن

 

 

نوشته شده در دوشنبه سوم مرداد 1390ساعت 13:32 توسط غزل بانو| |

 

سکوت

خواب

خلسه

بهترین مرهم دل شکسته ....

 

 

 

نوشته شده در شنبه یکم مرداد 1390ساعت 0:17 توسط غزل بانو| |

 

دنیا رو بی تو

نمیخوام یه لحظه

دنیا بی چشمات

یه دروغ محضه

 

 

پ.نوشت :

- دوستای خوبم باور کنید واسه نوشتن تنبلی نمیکنما ... ولی بخدا دستم به نوشتن نمیره ... نمیتونم اون روزای سیاه و یاد آوری کنم ... سختمه ... خیلی سخت ...

 

- آتوسای خوبم کجایی ؟ دلتنگتم ...

 

 

 

نوشته شده در شنبه یازدهم تیر 1390ساعت 8:23 توسط غزل بانو| |

 

 

آتوسای عزیزم :

سالگرد ازدواجت رو تبریک میگم

امیدوارم زیر سایه خدا و همراه همسر خوب و نی نی نازتون بهترین روزها رو بگذرونی

و  همیشه خوشبخت باشی  

 

همراه با یه دنیا بوس و بغل

آبجی کوچیکه تو : غزل

 

  

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم خرداد 1390ساعت 14:45 توسط غزل بانو| |

 

حال روحیم اصلا خوب نیست

جسمی هم که بدتر

دعام کنید

فعلا همین

 

+ لطف خدا بیشتر از جرم ماست ... بهم ثابت شد ... امید رفت سر کار ... خوشحالم ... 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم خرداد 1390ساعت 9:51 توسط غزل بانو| |

همین ....

 

 

نوشته شده در جمعه دوم اردیبهشت 1390ساعت 14:43 توسط غزل بانو| |

 

لعنت به سفر


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه نهم اسفند 1389ساعت 9:21 توسط غزل بانو| |